|
|
|
|
|
Links updated *
|
Friday, December 12, 2003
... به يادم هست كه يك روز
همه جسور و شيردل شديم آرتيست اول ، تو فيلم حق و باطل موتور شبنامه چاقو رفيق مترقي زن نيمه برهنه ، توي حجاب شرقي هواي شور و شر بود ، تو اون كوچه ي بن بست يكي گلوله ميخورد ، يكي قداره ميبست همه شيفته و سرمست تو رويا مونده دربست چه خوابها كه نديديم برادر خاطرت هست؟ ديگه يادي ندارم از اون جيك جيك مستون بهار مُرد و زمين رفت به رويت زمستون شكست كشتي مهتاب تو گِـل موج هيولا ستاره بود كه ميرفت به قعر شب دريا ديگه سكوت تارو كمانچه ي شبانه حقيقت بود حقيقت نه فيلم بود نه ترانه ... !
Thursday, December 11, 2003
وای الان نزدیک به 20 روزه که هیچی ننوشتم
امروز بالاخره بهونه اش پیدا شد . نمی دونم که کتاب در فاصله دو نقطه رو خوندید یا نه . فکر کنم واسه خانمهای ایرانی کتاب خیلی خوبی باشه !! آدرس سایت خانم درودی اینه . اگه خواستید یه سری بزنید و آثار نقاشی این خانم را ببینید . کتابش رو هم بخونید خالی از لطف نیست . این تیکه آخری رو سارا نوشته بود و ایمیل زده بود . سارا نویسنده وبلاگ دختر اخمو که دیگه وبلاگ نویسی رو ادامه نداد . یادتونه ....
Monday, November 17, 2003
Wednesday, November 12, 2003
Tuesday, November 04, 2003
از حموم که اومد جلوی آینه موهاش رو خشک کرد و یه خورده ژل بهشون زد . بعد توی توی اتاق دنبال حافظ گشت . حافظ رو که پیدا کرد دوباره نیتش رو توی دلش مرور کرد . مطمئن که شد حافظ رو باز کرد .
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود هرکه خواهدکه چو حافظ نشود سرگردان دل به خوبان ندهد وزپی ایشان نرود اعصابش خورد شد . انگار حافظ همه چیز رو می دونست . چون زده بود توی خال . چیکار می تونست بکنه .حالا زود بود . گرچه از نظر خیلی ها دیر هم شده بود اما توی برنامه اون حالا زود بود . اگه یه کاری نمی کرد ممکن بود دیر بشه . توی یه بیابون آدم چند بار می تونه شانس بیاره .آیا می شه از خیر اولین قطار بگذره و به امید قطار بعدی باشه؟. این افکار از ذهنش گذشت . همه چیز رو تا بحال مرور زمان حل کرده بود اما این موقعیت انگار فرق می کنه . تلفن رو برداشت و از توی دفترچه تلفن شماره تلفنی رو پیدا کرد و شروع کرد به شماره گیری... بوق ....بوق.... بله ؟... الو ... الو .... مگه لالی ؟!!! تق .. دلش ریخته بود پایین. برای چی زنگ زدی احمق ؟ اگه نمی خواستی حرف بزنی مگه مرض داری . آخه اون با تمام چیزی هائی که از قبل فکرش رو کرده بود فرق می کرد . خیلی آروم و بی دردسر به نظر می رسید . اما ... فردا که شد می رم دم خونه شون. وقتی توی ماشین نشسته بود صدای قلب خودش رو می شنید . بار اولش نبود که منتظر یه دختر توی ماشین نشسته اما... حالا سه ساعت می شد که اونجا نشسته بود . دختر از خونه اومد بیرون . اما اصلا" نگاهی به ماشینهائی که اونجا پارک کرده بودند نکرد . یه خورده پیاده روی کرد تا رسید کنار خیابون اصلی . سوار اولین تاکسی شد . دو تا میدون پایین تر پیاده شد . دوباره یه تکه از خیابون رو پیاده رفت و پیچید توی یه کوچه . الان بهترین موقع بود که جلوش ترمز کنه و حرفش رو بزنه . سرعت ماشین رو با سرعت دختر هماهنگ کرد . دختر که وجود یه مزاحم رو حس کرده بود یه خورده تندتر رفت . اون از ماشین پیاده شد و صدا کرد آرزو ...آرزو !!! آرزو برگشت و اونو شناخت . اومد جلو و گفت :سلام . منو ترسوندی !! - ببخشید می خواستم باهات حرف بزنم . اما نه اینجا . بیا توی ماشین - باشه اما ... - زیاد وقتت رو نمی گیرم - اصلا" منظورم این نبود . - می خواستم در یه مورد نظرت رو بدونم - آرزو درحالی که همه چیز رو فهمیده بود پرسید : در مورد چی ؟ - می خواستم بگم .... آخه می دونی ... تو مثل آبجی من میمونی .. ولی ... می شه سوار ماشین بشی - باشه ! ماشین با سرعت زیاد توی اتوبان در حرکت بود آرزو به جلو خیره شده بود . - خوب نگفتی چطوری باهاش آشنا شدی ؟؟ آرزو گفت : توی کلاس کنکور یکی از استادامون بود یه دانشجو بود که اونجا درس می داد . - اذیتت که نمی کنه ، اگه اذیت می کنه بگو تا حسابش رو برسم ها . هر دو تا خندیدند . - نه بیچاره بچه خوبی . دوباره هر دو تا خندیدند . وارد شهر شدند . - کجا پیاده می شی ؟ - من میرم خونه - می رسونمت . نزدیک های خونه که رسیدند آرزو از ماشین پیاده شد و دوباره اون مسیر رو پیاده تا خونه رفت . دوباره راهی اتوبان شد . و باز هم با سرعت توی اتوبان دور شد . تا وقتی که به خونه برسه همه فکرش این بود که قطار بعدی چه موقع می رسه ؟؟
Thursday, October 30, 2003
سري كامل آثار شادروان فرهاد مهراد در 2 مجموعه به صورت سيدي و كاست كه هر مجموعه در برگيرنده پنج سيدي و كاست است از سوي انتشارات نيداود منتشر شد
اصل خبر صبحانه
Wednesday, October 29, 2003
|